على محمدى خراسانى
45
شرح منطق مظفر (فارسى)
حضور صورت شيئى معلوم در عقل و ذهن ما است نه خود شىء معلوم . مثلا اگر بخواهيم به وجود مدرسهاى خاص علم داشته باشيم ، بايد صورتى از آن مدرسه در ذهن ما نقش ببندد ، نه اينكه صورت شىء ديگرى در ذهن ما بيايد و ما گمان يا خيال كنيم كه اين صورت حاصله در ذهن حقيقتا صورت آن شىء معلومى است كه مدّنظر ما است ، ولى در واقع چنين نيست . جهل مركب از اين قماش است كه ، صورت شىء ديگرى در ذهن آمده و خيال مىكنيم كه صورت نسبت واقعى همين است ، ولى در واقع نيست . بنابراين تعريف مذكور از علم ، بر جهل مركب صادق نيست ، پس جهل مركّب از اقسام علم نيست و وقتى از اقسام علم نبود لابد در اقسام جهل داخل مىشود و واسطه و شقّ ثالثى در ميان نيست . مثال : فرض كنيد شخصى واقعا و جازما معتقد شده كه زمين مسطح و هموار است ، ولى در واقع زمين كروى شكل است . بنابراين صورت نسبت واقعيه يعنى كرويت ارض در ذهن او نيامده ، بلكه صورت نسبت ديگرى بهنام مسطّح بودن ارض در ذهن وى آمده كه آن هم مطابق واقع نيست . تنها شخص معتقد مىپندارد كه اين صورت مطابق واقع باشد ، ولى واقع و نفس الامر غير از اين است . در جهل مركّب خبرى از علم واقعى نيست و تنها صاحب الجهل خيال مىكند كه عالم است ، و گرنه در واقع علم نيست و صورت نفس شىء معلوم در ذهن حاضر نشده است بنابراين با اين محاسبات ، جهل مركّب از اقسام جهل است ؛ و علم و جهل متقابلان هستند ، پس چگونه ممكن است جهل مركّب قسمى از اقسام علم هم باشد ؟ مگر ممكن است كه قسيم الشىء قسم الشىء واقع شود ؟ در حالىكه مقسم بايد در همهء اقسام وجود داشته باشد و علم در جهل مركّب نيست . حداكثر اين است كه مشهور مىفرمايند : در جهل مركّب هم اعتقاد به نسبت وجود دارد و هر كجا اعتقاد باشد تصديق و ادراك و علم هم هست . ولى جوابش اينست كه : مجرّد اعتقاد بدون مطابقت با واقع كافى نيست . و واقع را عوض نمىكند و فرض هم اين است كه در مقايسه با واقع ، مطابقت و موافقتى در كار نيست . في المثل اگر در فضاى باز و در وسط بيابانى از دور شبحى را مشاهده كنيم و جدا معتقد شويم كه آن شبح انسان است ولى در واقع سنگ ، درخت يا حيوان ديگرى باشد . آيا اعتقاد ما واقع را عوض مىكند ؟ يعنى سنگ انسان مىشود ؟ درخت انسان